تبليغاتX
SoOkoOt

SoOkoOt

اگر تنهاترين تنها شوم .... باز هم خدائي هست!

 
 کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
 
 ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
 
 دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

 

عکس های جدید عاشقانه

 

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسموني بشم!

آسمون که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند بارون رحمت خداست

ولي حس کودکانه من مي گفت:

خدا دلش از دست آدما گرفته

نوشته شده در Sat 14 Jan 2012ساعت 8:28 AM توسط Zahra| |

 
آرام از شکاف موهايم ميگذري و
گام هايت همه شعر ميشود
شعرها سرازیر میشود 
عبور ميکني و پرده ها هماهنگ ميشود...
و من تنها در نور مينگرم

باد و ماه و ابر و آسمان شاعر است، من نه.
 
 

عکس های عاشقانه و احساسی فوق العاده زیبا | www.Alamto.Com

نوشته شده در Tue 9 Aug 2011ساعت 11:39 AM توسط Zahra| |

 

یک جام پر ز عشق ؛ نیمی ز ابر ، نیمی ز باران

یک مشت کبوتر بی جان

یک حنجره سکوت ، یک جمله آسمان

هر لحظه لبخند ، یک عمر مردن ،یک سینه زندان...

یک جام پر ز عشق ؛ نیمی ز ابر نیمی ز طوفان

یک  مشت شوق منجمد ، یک دست بیم جان

صدها صدای خشک ، یک مرد مضطرب ،  یک پیر ، لرزان

تحریر بی نوا ، آواز بی کران.

زنگار بر قفس

راوی هم نفس ، افسار بر زبان  

مردانه در نبرد

تابیده بر کویر ، آوار آسمان...

یک جام پر ز عشق ، نیمی ز طوفان نیمی ز دریا..

عکس های زیبای عاشقانه و احساسی

 

یک جام پر ز حرف،نیمی ز اشک ، نیمی ز درد
یک مشت قناری خاموش
یک چشم بی نگاه ،یک دست بی صدا
هر لحظه لبخند،هر خنده بی رنگ،هررنگ پر هراس
یک جام پر ز حرف،نیمی ز اشک نیمی ز وحشت
یک مشت احساس یخ زده،یک قلب بیم مرگ
صدها نگاه سرد ،بر آسمان دل ،یک ماه... تنها
آواز ،آدمی ...یک روح بی نشان
گهواره ای اسیر
در خواب مشترک،رویای نیمه جان
این خشم میدرد
این درد میکشد...این عشق میرود
یک جام پر ز عشق...نیمی ز تو ...نیمی ز ایمان...

                                                                سکوت....

نوشته شده در Wed 2 Mar 2011ساعت 8:21 AM توسط Zahra| |

 

سالهاست یاد گرفتیم
که تمام حرفها گفتنی نیست
اما چرا کسی نمیگوید
این همه رسوب سنگین است
سنگین
برای دلی که دریاست
این کوه سنگین است
سنگین
لایه لایه گذر زمان سیر می شود
در دامنه ی دریا و باران
اما چرا؟

 


چرا کسی از رعد و برق ها نمیگوید؟
چرا کسی از طوفان حرفی نمی زند؟
چرا خورشیدها کم شده اند
چرا خورشید عشق گم شده
سالهاست رسوب می کنیم
لایه لایه
تمام حرفها را
بی هیچ ادعایی
بازهم سکوت می کنیم
بازهم رسوب میکنیم
و باز هم خیسیم
خیس

               

نوشته شده در Tue 15 Feb 2011ساعت 9:16 AM توسط Zahra| |

 
 
ســـلام دوستان عـــزیزم
 
همیشـــه مـــیگن :
 
در نبرد بين آدم هاي سخت و روز هاي سخت، اين آدم هاي سخت هستند كه باقي مي مانند.

اما من نمي دونم كه آيا روزي كه روزهاي سختم تمام شود...
 
آيا قدرت ايستادن و نگریستن به گذشته ام را دارم.
 
دلم مي خواد در سرزميني دور تنهاي تنها در یه کلبه ی چوبی زندگی کنم...

 

جایی که هیچکسی از جنس انسان نباشه یا اگر قرار هست که باشه
 
کسی باشه که خودم گزینشش کنم٬ دوست دارم از اینهمه هیاهو دور باشم...
 
نه تلویزیونی باشه نه کامپیوتری نه موبایلی نه هیچ چیز دیگه...
 
من باشم و خدا و یک آسمون آبی رنگ و یک دریاچه کوچیک و چند تا سگ با وفا!
 
از اینهمه تکرار بیهودگی و دویدن برای هرگز نرسیدن خسته ام...خیلی خسته!!
 
 
از بازی بيهوده کلام،

از رقص و چينش و چرخش نازيبای واژه ها،

از آشفتگی خوفناک ذهنهاتان،خسته ام........!!!!!!!!*زهــــرا*
 
 

 

به قــول شـــاعر محــبوبم............
 

خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد ؟!؟

                                                      "قیصر امین پور"

 

پ.ن:

خيال میکنیم كه زندگي، یعنی همان زندگي دلخواه،
موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم،
كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم،
بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم،
تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است.


نوشته شده در Wed 12 Jan 2011ساعت 8:38 AM توسط Zahra| |

 

می شنوی؟
صدای گریه آسمان را؟
تپش قلب ابر را؟
ببین که باران , قصه ما را به گوش برگ برگ درختان ترانه میکند!
بسان سپیدار سراپا اشکی شده , بر زمین میچکد!


ببین دستهای مضطرب زمین را
که واژه واژه باران را می بلعد
گویی او نیز تشنه عشقی ست از جنس من و تو.
ببین , این قصه ماست که در جعد گیسوان جنگل پیچیده
جنگل سراپا غرق عطر وحشی گلها شده .
شاید باران 
از بوسه های تو بر لب من می گوید که
شب بوی باغچه این چنین عطشناک ,
غنچه های خود را به هرسو می پراکند ,
برای ربودن حسی از بوسه های یاسی رنگ تو!
ببین دنیا را 
غرق قصه ماست هنوز!
و من با لالایی باران عشق توست 
که هر شب
بر پنجره بی مرز رویا می بارم.

 

نوشته شده در Mon 13 Dec 2010ساعت 7:54 AM توسط Zahra| |

 

بر لب حوض غزل ،پي يك جمله ناب ،به تماشا رفتم...

برگ خشكيده پاييزي سرما زده بيد ،كه به غوغاي خزان ،دستهايش لرزيد

لحظه اي خيره به چشمان سياهم شد و مرد...

سايه ماه كه همراز قدمها شده بود ،با صدايي لرزان ،گله از ما ميكرد

كه چرا راه خدا را به دلم سوخته اي...؟!

ماهي قرمز حوض ،كه به سنگيني آب ،نغمه هايش گم شد

دل به آن خاطره پير و به آن لحظه طوفاني دريا زده بود...

سينه تنگ دگر ،تاب بي طاقتي اين دل شوريده نداشت

قفس سنگ دريد ،دل به دريا افتاد...

آب از خنده شكفت

سايه ماه پريد

زنده شد برگ درخت

ماهي سرخ...

بال در بال قناري شد و بالا آمد...

آب بي رنگ نبود

عشق باران شد و باريد به غم هاي خزان...

http://i28.tinypic.com/28ums1e.jpg

چشمان سیاهت
تاب ماندن را از من ربود
من همان آخرین برگی بودم که دستان کوچک پسرک غمگین
مرا به سر شاخه های درخت دوخت
تا آخرین امید خواهر کوچکش باشم
اما چشمان تو توانی برایم باقی نگذاشت
افتادم
ماه
امیدوار به زندگی دخترک
از من و تو گله مند شد
از تو که بیخبر چشم به من دوختی
و از من که این همه ضعیف بودم
منی که امیدی برای زندگی شده بودم
.....
......
.......
یک قطره باران افتاد
آسمان میگریست
شاید برای دخترکی که اکنون همسایه ماه شده بود
احساس کردم دوباره جوانه میزنم
به دستهایم نگاه کردم که سبز شده بود
و به چشمهای تو که بارانی
خیره به پنجره ای بود که دختر شیرین من
تنگ ماهی قرمز در دستانش بود   

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

قطره قطره
باران شد و بارید دلم
پروانه شدم
چرخ در چرخ زمین چرخیدم
گردش آب
کشاندم آنطرف
آه از این نای نشکفته
آه

آه از این ماهی دلتنگ
آه
چشم من دریا شد و
خیره ی ماه
آهسته و بی صدا کسی گفت انگار
ماه نو
ســلام       "ســـــكــوت"

نوشته شده در Sun 7 Nov 2010ساعت 9:5 AM توسط Zahra| |

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخواهی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدر دانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمره گی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش
و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تند تر می کنند
دوری کنی ...
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویا ها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...

امــروز زنــدگي را آغــــــاز كــن

                        امــــروز مخــاطـره كــن

                                           امـــروز كـاري بــكن

                                                     نــگذار كه بـا آرامي بـمــيري

                                                                        شـــادي را فـراموش نــــكن


اي ترک خورده بدان ! قسمت ما بود چنین
زندگی بی برو برگرد ، همین است همین

آسمان قصه ی تکرار مکرر دارد
بس چو افسانه ی تو،خاطره دارند در این

يک دم آخر نکنی فکر ، که تنها هستی
پشت در قافله ای هست بیا و بنشین

من نمیدانم ازین پس چه به سر خواهد رفت
باش با ما که ببینی همه فردا پس از این

تو که قلبی ، به خدا شیشه چه گوید که تمام
بشکند با تپش نعره ی مشکوک یقین

ما به اندازه ی بال و پرمان بی تابیم
و به اندازه ی افلاک ، گرفتارترین

ای ترک خورده بمان! کوچ تو بی فایده است
هر کجا پر بکشی ،عشق ، همین جاست: زمین
. . .

نوشته شده در Mon 18 Oct 2010ساعت 9:11 AM توسط Zahra| |

 
باز مي آيم و مي تازم ،پايكوبان و جامه دران يه اين پهنه سپيد

همه ابرهاي غم ،گر نور را از آب و رنگ را از آسمان جدا كنيد

اينجا جوهر عشق است كه ميجوشد از زمين و به آسمان ميتراود...

اين رنگدان قلم ها...

امروز ،نام داران ،پيامبرند و جام داران ،جامه ميدرند!

بزم شادانه شراب

راستي اوج شروع پرواز است يا پريدن ابتداي اوج...؟

 

Weather Seal

 

امروز پرواز را عبور ميكنم تا اوج و بال در بال تو بر دورترين قله آسمان نغمه عشق ميخوانم...

اين سلام مشكبار فرشته هاست بر بارگاهت...

كجاست آوازي كه هم گام تو بخواند اين تحرير را...؟

مقام تو از بالاترين گوشه هاي اين اوج بلند تر است...

موج بي آرام من ،دريايي از خون در پيش است ،در سلاخ خانه عشاق...

صبح اميد را به خاطر آور...

طنين شعرت فضاي سينه را آفتابي ميكند .

با من از عشق بخوان

        از صدايي كه شكست همه فاصله هاست...


 

نوشته شده در Sun 3 Oct 2010ساعت 7:57 AM توسط Zahra| |

 

از تنگنای محبس تاریکی وز منجلاب تیره این دنیا …  

بانگ پر از نیاز مرا بشنو  آه  ای خدای قادر بی همتا.

خداوندا فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام.

به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام. برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم.

و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم.

دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم.

بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی.

rain tutorial

آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با

رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی.

خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و اثری نمانده است چه انسانها که اکنون از گرسنگی

و فقر کودکان خویش را به خواب وا می دارند.چه بسیار انسانهایی که در دام عفریت فقر گرفتار آمده اند و

صبر از کف داده اند و عفت و عزت خویش را در هر بازاری به فروش گذاشته اند.

چه بسیار انسانهایی که همچون زالو از شیشه عمر دیگران سیراب می شوند و پا بر گرده بندگانی

می گذارند که خود قانون بردگی شان را پاره کرده اند.

خدایا، خدایا.... بارها شده است که دلم برایت تنگ شده، بارها دلم برای نگاهت،

صدایت و نوازشهایت تنگ شده.

دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه زمان ها شاهد و ناظر آن هستی می سوزد.

دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی کنند و دم به دم شیطان درون خویش ندهند.

اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود.

خدایا مباد امیدت به متحول شدن ما به احسن حالات ناامید گردد و برای خوب شدن مان دعا نکنی.

من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها.

نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد

و دوستی و شادی و مهر را.

دعایم را بپذیر و آن را به اجابت برسان ... همانا تو قادر و توانایی ...

 

                                   الهی آمین ...

 

نوشته شده در Sat 18 Sep 2010ساعت 8:28 AM توسط Zahra| |

 

عشق ميجوشد...

نگاه ،جاريست...

و من ،غرق در درياي چشمانت.

مشق آوازت را به گلهاي بهاري بياموز ،بگذار بهار با صداي تو بيايد.

و ماه را ميهمان ضيافت اين آبهاي آرام كن

تشويش را عبور كن ،طوفان را به من بسپار ؛و تو...

تنها آينه ي نور باش...

اينجا آنسوي باران است...

اينجا سهم ماست از بودن ،از لبخند ،از احساس...

اينجا ميهن دوباره من است.

مرزي نيست ،حدي نيست...

مرگ ،شاه راه بودن است و زندگي از جنس يك رويا.

اينجا اوج آواز ماست.

اينجا بلندترين نغمه ي سازهاست.

همراه شو

اينجا انتهاي راه همه پروازهاست...

آنطرف تر ها که آسمان می جوشد و گوهری ناب بالا می آید

خیسی بهار کهنه نیست... ماهی ها تنها نیستند

خدا گمنام نیست ... ظالم نیست

عشق هم کور نیست ... وقتی هر صبح روزش را

از سر درختها با نوای گنجشک ها تکرار می کند  و ماه از سر نیاز

سلام .......

آنطرف ها که آسمان می جوشد

هیچ کس تنها نیست و هیچ کس

هیچ کس ...

بال پروانه را نمی سوزاند

تا آتش داشته باشد

تا عاشق بماند

نــه

آنطرف ها که آسمان می جوشد

خدا عشق است

و عشق خدا.........

نوشته شده در Sun 5 Sep 2010ساعت 4:30 PM توسط Zahra| |

كمي آهسته تر ،بگذار بگذرد اين پير فريب كار،

لحظه اي بگذار غربال سنگي را و در سكوت ،درياب غوغاي باران را ...

در پي نور بر آب رو نه در آفتاب كه اين به سلوك يافت و او ميراث دار نياكان شد.

شكفتن را در خزان بياموز كه شكوفه خزان ،خداست در غربت.

زنجير بگردان كه نگاهت، چشم را در گير بند نديده...

بگذار گرماي نگاهت دورترين زمستان زمين را جاري كند و اشكهاي آسمان تنها براي تو بر زمين ببارد.

شتاب در پي زندگي را آرامي و انجامي جز آغوش مرگ نيست!

بايد كتاب را بست. بايد بلند شد

در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد.

بايد دويد تا ته بودن. بايد به بوي خاك فنا رفت.

...

بايد نشست
.
.
و گاهي به سكوت رسيد
...

پیله ها را می درند مبادا سروردی شنیده باشند سرودی از پر پرواز !

.........

انگار کسی در بن بست شب سلامم داده بود

برگشتم کسی نبود ،و من زمزمه کن سلام سلام

از خوابهای نمورم گذشتم

نه کسی نبود !

رفتن دليل نبودن نيست ،در آسمان تو پرواز مي کنم

عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش ،من بي زار از خود و کرده خويش

دل نامهربانم را بر دوش مي کشم ،تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش کنم

در اوج نيزار هاي پشيماني و ابرهاي سياه سرگردان که با من از يک طايفه اند

سلام مي گويم

تو باور نکن


                   اما من عاشقم....loneliness

 

نوشته شده در Sat 21 Aug 2010ساعت 11:11 AM توسط Zahra| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حلول ماه مبارک رمضان، ماه میهمانی خدا بر عاشقان و دلدادگان نور الهی مبارک باد.

 


بغض بغض زمین
حکایت تلخی است
از ذره ذره گم شدن ها
چیزهایی که کم اند
نیستند
میگویند می فهمد
کسی که لانه اش آسمان است
و پرنده ها را امید پرواز
می گویند
این باغبان
باغچه آفت زده را می شناسد
و عطر نرگس ها را معنا داده
کاش خورشید وار
می تابید
سردی قبیله ی انسان
آفت زدگی عاطفه ها
خورشید می خواهد
تا کی گم شدنها؟؟؟
گم شدن
سیب آدم
قداست مریم
یوسف یعقوب
عدالت علی
و این روزها صبر ایوب
خسته ایم
شمس شو
ذکری گو
این دریا سخت طوفانی است
و این پاهای تاول زده خسته اند
ذکری گو
تا رد شویم
تا ردمان کنی
آهای باغبان باغ های آفت زده
ذکری گو
ذکری گو          

نغمه ات،ضربه آغازی بود بر بن بست تنهاییم،
از صدای دق الباب سخنانت مست شدم،
مستیم در اوج پروازم تا مهتاب همسفرم شد
و اینک من هستم و مهتابیکه در نیمه ماه مجنونم میکند   

 

دوباره شمس شده بودم
مر ا بزن
دف ماه
دوباره قونیه بر شانه های گریه میرود در چاه

نوشته شده در Sat 7 Aug 2010ساعت 7:51 AM توسط Zahra| |

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در Sat 27 Feb 2010ساعت 9:35 AM توسط Zahra| |

 

خوشبختي ما در سه جمله است:

 

تجربه از ديروز ، استفاده از امروز ، اميد به فردا...

 

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:

 

حسرت ديروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا

 

دكتر علي شريعتي

نوشته شده در Mon 23 Nov 2009ساعت 8:25 AM توسط Zahra| |

                           پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار

به اندازه ی یک نگاه

به اندازه ی یک لبخند

تا به یاد داشته باشیم 

که روزی عاشق هم بوده ایم.

                        

نوشته شده در Wed 11 Nov 2009ساعت 11:40 AM توسط Zahra| |

 

قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است

در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود

یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا!

بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او

تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟!

دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود

روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم

لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟!

ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت

نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت 8:15 AM توسط Zahra| |

 

خدایا کفر نمیگویم  پشیمانم , پشیمانم.

چه میخواهی تو از جانم نمیدانم , نمیدانم .

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا تو مسئولی به این آغاز و پایانم .

من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت , تو میخندی به این غم ,

 به این چشمان گریانم.

نه در دیرو , نه در کعبه من آن بیدم که میلرزم دگر بر مرگ ایمانم .

خدایا ناخدای هر چه هستی غافلی , یا رب

که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم

نسوزان خشک و تر رو با هم ,  که من فردا به نسل عاصی و قومی پریشانم...

                                                                         (دکتر شریعتی)

نوشته شده در Sun 8 Nov 2009ساعت 1:33 PM توسط Zahra| |

پسر کوچکی وارد داروخانه شد, کارتنی را به سمت تلفن هل داد.روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود . به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید:خانم, می توانم خواهش کنم که کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد:کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.
پسرک گفت:خانم , من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد.زن در جوابش گفت:از کار این فرد کاملا راضی ام.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برای تان جارو می کنم, در این صورت شما در یک شنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخ منفی داد.
پسرک در حالی که
لبخندی بر لب داشت, گوشی را گذاشت.
مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:پسر از رفتارت خوشم می آید;
به خاطر اینکه روحیه ی خاص و خوبی داری,دوست دارم به تو پیشنهاد بدهم.
پسر جوان جواب داد:نه ممنون ,من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم, من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.

نوشته شده در Sun 25 Oct 2009ساعت 2:10 PM توسط Zahra| |

 
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن  

از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن
 
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا ميذارن

تو قتلگاه آرزو آدم كشي زرنگيه

شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
نوشته شده در Sat 3 Oct 2009ساعت 4:31 PM توسط Zahra| |

Design By : Night Melody